دست نوشته
ساعت 2:30 شب است.هنوز بیدارم.آهنگ بلاگم را عوض کرده
ام.کاش شما هم مثل من دوستش داشته باشید. این یک هفته خیلی سرم شلوغ بود.خانه خاله م بودم .چهار روز
و سه شب.مواظبش بودم.کمکی در کارهایش کمکش کردم.پایش ضرب دیده و گچ گرفته است.هفته
ی دیگر هم کلی سرم شلوغ است.کلی کار دارم.اما هیچ کدامشان را انجام نداده ام.فقط
نشسته ام و فیلم دیده ام.و حرف زده ام.با خاله ام حرف زده ام.با مامانم حرف زده
ام.با دختر خاله ام حرف زده ام.صحبت از چیزهای معمول هم نبود.صحبت از حرفایی بود
که فقط به مامان میزدم. این هفته کمکی بدقلقی کردم. بچه ها اردو رفتند اما من حوصله اردو رفتن نداشتم.بهانه ام
این بود که کلی کار دارم.اما هیچ کاری نکردم. یک دوست قدیمی بهم گفت آمدم بلاگت را بخوانم دیدم فیلتر شده
است.اول کلی فکر کرده م که من چه نوشته بودم مگر که فیلتر شدم...بعد کمکی شیطنتم
گُل کرد که حالا میتوانم بگویم بلاگ من هم فیلتر شد....ولی بعد فهمیدم کل بلاگ
هایی که ازشان پشتیبانی میکند ظاهرا فیلتر شده اند.از دست بلاگفا فرار کردیم آمدیم
اینجا..اینجا هم اذیتمان میکنند.کجا فرار کنیم باز؟؟با همان ریدر بخوانید.همین
تمیزکاری دم عید بس است براییمان،حال خانه تکانی بلاگی نداریم.امیدواریم که فیلترش
را بردارند. این روزها خیلی یاد دوران پیش دانشگاهی میفتم.گاهی زمان
برایم جا به جا میشود و من حس میکنم که باید مثلا ادبیات بخوانم یا با تک تک
سلولهایم لذت میبرم از تست های زده شده ی
کتاب سبز ادبیات و از خواندن شیمی.... کتاب سبز را که میزدم بیشتر شعرهایش را میخواندم و لذت
میبردم تا چیزی یاد بگیرم.هروقت خسته میشدم کتاب را باز میکردم و شعر هایش را
میخواندم.کتابم دست یکی از آشناهاست .یادم باشد کتابم را ازش بگیرم. یادم است دوران کنکور میرفتم فضای سبز ،یک جایی هست در
اکباتان که من عمیقا دوستش دارم!درخت های بلندش و آن سایه ای که کل مسیر را گرفته
و نور خورشید از بعضی روزنه ها راه را روشن کرده است دیوانه ام میکند.هروقت دلم
میگیرد میروم آنجا.هروقت خیلی خوشحالم هم میروم آنجا.وقتی میخواهم پیاده روی کنم
هم معمولا میروم آنجا...نفس کشیدن در آنجا حس خوبی بهم میدهد.وقت برگشتن به خانه
گاهی زودتر پیاده میشوم که بروم آنجا و بنشینم روی یک نیمکت.از دوران کنکور
میگفتم.دوران کنکور می آمدم اینجا و بدون فکر به درخت های آنجا نگاه میکردم.این
طبیعت حس عجیب خوبی به آدم میدهد.خیلی وقت است اینکار را نکرده ام... چقدر لذت بخش است گوش دادن به این آهنگ و نوشتن از روزمره
ها.این آهنگ خیلی دلتنگم میکند؛برای خیلی روزها و خیلی چیزها. روی تخت خوابم دراز میکشم و چشمانم را میبندم. روزهای خوبی است . هنگام ارسال بلاگ:بلاگر بالا
نمی آیدL تو بلاگفام پست میکنم!!!!! نظر»دی خود بلاگر بگذارید.اینجا نمیآیم.تا یک فکری بکنم که چه کنم با این وضعیت. یکی دو روز پیش می خواستم این پست رو بگم اما گذاشتم واسه امروز که فرداش ماه رمضونه. از این به بعد این بلاگ این جا آپ میشه. اینم چیزی که گفتم منتظرش باشید: روز مبادا دسته ی سوم اصلا خوشبخت نیستند . در واقع تا حد خوبی هم بدبخت هستند.اونا کسایی هستند که نه ازشون بدت میاد نه دوستشون داری... اینا آدمهایی هستند که تو حتی زحمت فکر کردن در موردشون رو به خودت نمیدی،که حتی ازشون متنفر شی یا تصمیم بگیری دوستشون بداری...اینا به نظر من بدبخت ترین آدمهایی هستن که می تونن جزو آدمهای زندگی کسی باشن و زمانی بدبخت تر میشن که حتی جزو آدمهای زندگیشون هم نباشن... این جور آدمها مثل حبابی می مونن که تا درست میشن می ترکن و تو یادت می ره که اصلا حبابی بوده... فراموش شده ها...
پ.ن1:یه خبر که همین الان به دستم رسید:فرزاد حسنی به عنوان مجری برنامه "ماه عسل" ویژه ماره مبارک رمضان شبکه سوم
سیما انتخاب شد. پ.ن2:خدا به دادمون برسه:))
دقت کردید که ما آدم ها جدیدا به جای هزارتا ناسزایی که می تونیم به
آدمها(البته بعضی هاشون ،بعضی هاشون که لیاقت ناسزا هم ندارن)بدیم ، یه"
متاسفم برات" بهشون می گیم و تموم؟تا حالا دقت کردید؟ تکمیلیه:این واژه انگار از 100تا فحش هم بدتره اینم لینک منبع: خدا که بخواهد حالت را بگیرد پس....،یادتون باشه... وقتی میگن مدل برخورد شریفی ها مثل فرزانگانی هاست ،وقتی میگن انقدر به خودشون مطمئنن که....می دونین چی میشه؟!چه حالی بهم دست میده؟ اول از همه فکر می کنم که من این جوری نستم.بازه ای از زندگیم که هرکاری می کردم توش مطمئن نبودم الانه،درست الان که شریفی م.درست از وقتی که شریفی شدم.بعد یه آه عمیق می کشم و متاسف میشم.نه از اینه که فرزانگانی بودم که اون توی این همه خرابکاریم مثل طلا یک برای یه المپیادی می مونه.تاسف می خورم که خیلیایی که اینجان هیچ بویی از هیچی نبردن ،اینا چه طوری می تونن مثل یه فرزانگانی باشن...نه که فرزانگانی آدم خاصی باشه یا مثلا طرز فکرش درست و یه تافته ی جدا بافته...نه ، ...برداشت اشتباه نکنین.اون خیلیا در حد یه آدم معمولی هم نیستن...خیلی پایین ترن.از نظر هوش نه...از نظر خیلی چیزها،فهمیدنشون،درکشون،رفتارشون،اخلاقشون،برداشتشون.... درست میگن...شریفی ها خیلی به خودشون مطمئنن،نه که کارشون درست باشه و مطمئن باشن.گاهی یکی هست از صحت کارش تا حد خوبی مطمئن و میگه من اشتباه نمی کنم...گاهی هم هست یکی اینقدر کوته بینه که نمیتونه جاهای دیگرو ببینه،چیزهای دیگه رو بررسی کنه،که بفهمه کارش درسته یا نه، که بعد بخواد به مرحله ی اطمینان برسه.گاهی هم اصلا بررسی کردن رو بلد نیست.اینجاست که فکر می کنه کارش درسته و با اطمینان... اینجاست که یه تاسف دیگه هم می خورم.اینکه جنس اطمینان یه فرزانگانی با یه شریفی فرق داره،فرزانگانی میدید و می فهمید، اما شریفی ...تقریبا حالت دومه... پی نوشت:من خودم هم شریفی م.فرزانگانی هم بودم.نه فرزانگانی ها آدمهای خاصی هستن نه شریفیها...قبول دارم شریفی ها درسشون عالیه نسیت به بقیه جاها ،اما وقتی آدم بلد نباشه برخورد اجتماعی درست داشته باشه،بلد نباشه درست ببینه و فکر کنه و تصمیم بگیره به چه دردی می خوره اون درسش...نمیگم خودم هم بلد...نه،بلد نیستم.اما ... مطمئن هم نیستم. درست مثل کسایی که از سوراخ در تو اتاق بقیه رو نگاه می کنن الان سر کلاس جاوام.بچه ها یا شناخته شده و خفنن یا ناشناخته و ... بیشتر دارن به این فکر می کنم من اینجا چی کار می کنم.من آدم سی ئی نبودم، ربطی هم به نمره نداره...به جایی رسیدم که نه راه پس دارم نه راه پیش... وضعیت خیلی بدیه.انگار گیر کردی تو یه تونلی ...چراغی هم دستت نیست ،هی میری جلو،مجبوری که بری جلو ،بدون اطمینان از اینکه ته راه چیه.... یادمه دم عید به یه موجودی گفتم ،میبینی دستام خالیه...باور کن که خالیه و من با دست خالی کاری از دستم بر نمیاد بگذریم دیروز روز نسبتا خوبی بود.چهل سالگی رو دیدم.یه دیالوگ جالبی داشت .انتظامی به فروتن گفت سه تا کلمه یادت باشه:عشق ،عشق،ایمان،مرگ....فروتن هم گفت درست سه تا چیزی که تنها تجربه ش می کنی... دیالوگ و صحنه قشنگ زیاد داشت.صحنه ای که لیلا حاتمی هیچ وقت نمی فهمه کسی که اون شب باعث آرادیش میشه فروتنه و هیچ وقت نمی فهمه اون کسی که دوستش داشته موقعی که کمیته گرفتشون چه حرفایی که به بازجو نزد... یه جا نشون میده فروتن میره پیش انتظامی .میگه این صدای ساز دختریه که من عاشقش شدم.ببین چی تو دلشه.انتظامی میگه تو که نمی فهمی چی تو دلشه بیخود می کنی میری خواستگاریش.می گه این دختر یا دلش شکسته یا پیش کسیه.بعد از 15سال که دوباره میاد پیش انتظامی میگه اشتباه کردم...اتظامی هم میگه:بغضی دل ها مثل بلوره...زود میشکنه،بند زدنشون هم خیلی سخته... خلاصه فیلم خیلی قشنگی بود .حتما برین ببنین. موفق باشن:) خدایا،وقتی بنده هات از دستت عصبانی هستن باید چی کار کنن؟چه جوری سرت داد
بزنن؟!چه جوری؟تو که وقت ناراحتی و عصبانیتت بنده ت رو له می کنی،بنده ت
ناراحت بود چی کار کنه؟نه!بگو!!! این بقیه...این بقیه... اصلا قبولش دارن، پس چرا جلو من....پس چرا تو دانشگاه... قبولش ندارن،پس چرا اسم کوچیک و.... هه این بقیه... این بقیه... حوصله ش روندارم.واقعا دیگه حوصله ندارم. حتی حرفی هم برای گفتن ندارم. برنامه ای هم برای تابستون ندارم. آدم خاصی هم تو زندگیم نیست.منم آدم خاص زندگی کسی نیستم. واقعا لذت بخشه.مسئولیت رو دوشت نیست.چون اگه آدم خاص زندگی کسی باشی باید مواظب باشی.خیلی... گاهی هم هست از کسی خوشت میاد.از فکرش،حرفش ،حتی در بدترین حالت قیافه ش.دوست داری آدم خاص زندگیش باشی و اون هم ادم خاص تو...دلت میخواد کاری کنی..شانس میاری و چند روز میگذره و تو کاری نمی کنی...شانی میاری واقعا.اون وقت می فهمی عجب کار خوبی کردم.منو چه به این آدمهای با فضیلت...منو چه به داشتن چنین دوستهایی...دوستهای من همونایی هستن که...همونایی که... بیخیال.همین که شانس اوردی و خودت رو تو چنین هچلی ننداختی کافیه.همین که نه مسئولیت رو دوش گسی گذاشتی ، نه مسئولیت رو دوشت گذاشتن...کافیه همین وضع خراب خوبه...لاقل مطمئنی بدتر از این دیگه نمیتونی سر خودت بیاری.دیگه نمیتونی یه بازی رو شروع کنی.راحـــــــــــــــــــــــت....(البته بیشتر بعد از اون ناراحــــــــت) یاد میگیری پ.ن:پیرو ی پست قبلی برای اینکه حرمت و احترامش
نشکنه،برای اینکه به اونایی که بهش ایمان دارن احترام گذاشته باشم،این جا
می گم.یه پست جدا اما مرتبط(رمز هم نداره ادامه مطلبش) :(( تمام تلاش های زندگیم اشتباه بود.تمامش... پ.ن:ادامه مطلب آپدیت شد:( آخه هیچ چیزی و هیچ به اصطلاح موفقیتی احساس رضایت از خود رو بهم نمیده.اگر هم بده کاملا کوتاه مدته.چی می خوام از واقعیت هام؟ نمی دونم.... لعنت به این ندونستن. پارسال این موقع ها بود دیگه...؟؟آره فکر کنم.همین زمان ها بود.بعد کنکورم...تاریخش دقیق یادم نیست اما همین روزها بود. چه بحث هایی که با یکی نداشتم...چه حرف هایی که به هم می زدیم... یادش بخیر؟بخیر؟واقعا یادش بخیر؟ نه...نه... یاد خود و خاطراتش تا ابد نخیر...خیر نباشه.تا ابد خودش و خاطراتش تو بی خیری بمونن... آمین یه لبخند تلخ می زنم و تو دلم میگم: ساده است شاید دیگه جنبه ی مثبتی وجود نداره... باید توضیح بدم...قبوول دارم که سلامتی، خانواده،دانشگاهی که کلی آدم آرزوش رو دارن همه نعمته...قبول دارم اما توضیح دارم سلامتی خیلی خوبه،خیــــــــــلی...اینو وقتی 2شب تو بیمارستان بودن فهمیدم...وقتی اون همه آدم رو دیدم. خانواده خیلی خوبه...اینو لحظه ای که حس از دست دادن رو داشتم فهمیدم. برای این 2تا کـلــی از خدا ممنونم. اما این 2تا کافی نیست.کافی نیست که بکنیشون انگیزه و دلیل ادامه دادن...کافی نیستن..خوبن،خیلی هم خوبن.اما کافی نیستن. دانشگاهی که هرچی میشه همه میگن کلی آدم آرزو دارن جای تو بودن...بذارید تکلیف رو با همه ی اون آدمهایی که این آرزو رو دارن مشخص کنم: دوست داشتید جای من بودید؟واقعا دوست داشتید؟اگه یکی تو همون دانشگاه بود که دلیل کافی باشه برای گند زدن به اعصاب و روال عادی زندگیتون ،باز هم ذوست داشتید؟دوست داشتید تمام رنجهایی که من 2ترم کشیدم و هیچ کاری نکردم(منظورم تلافی و این حرفاست)باز هم حاضر بودید؟حاضر بودید اگه یه بازه ای از زمان حس می کردید با اومدن به اونجا تمام دنیا خراب میشه رو سرتون؟به جایی میرسیدید که می گفتید حذف ترم و درس رو بهونه می کردید اما علتش واقعا یه چیز دیگه بود؟اگه بدونین من یه بازه ای نمیومدم دانشگاه فقط واسه اینکه اعصابم به هم میریخت باز هم حاضر بودید؟دوست داشتید جای من تو این دانشکده بودید و هرچیزی رو میدید و دم نمی زدید ؟ اصلا اینا به کنار... دوست داشتید بعد 2ترم می فهمیدید هیچی نیستید و شب و روزتون میشد تاسف بابت انتخابتون؟(هر 2 انتخابتون) این حرف هارو دم عید هم به یکی از دوستام زدم.اینجا هم شفاف سازی کردم.که باورتون شه.باورتون شه زندگی من هیچ چیز خوبی نداره که خودم بخوام بکنم انگیزه برای ادامه ش یا اینکه شما به خاطرش دوست داشته باشید جای من باشید... آره،دقیقا تا قبل ورود به دانشگاه خوب بود زندگی من...شکست المپیاد داشتم،شکست تو کنکور داشتم...اما میشد هنوز دوستش داشت.میشد که تو دلت غنج بره برای اینکه یه عده ای هستن که دوست دارن جای تو باشن...(و واقعا قابل قبول بود که دوست داشته باشن)اما الان نه،دیگه نه.الان دیگه قابل قبول نیست. نمی دونم ... امیدوارم شفاف شده باشه... امیدوارم دیگه نباشه کسی که بخواد جای من باشه..یا بخواد منو گول بزنه و بگه که خانواده و سلامتی دلیل کافی برای ادامه دادن هستن..امیدوارم دیگه نباشه. موفق باشید
میل به داشتن خانواده یعنی ظهر که شد و خوب دلم از تنهایی کوک شد،
بخواهم نهار را کنار خانواده بخورم. پدر، مادر، خواهر، یا حتا یک مهمانی
فامیلی.
میل به جفتخواهی یعنی ساعت هفت و نیم عصر با تکتک سلولهای بدنم
احساس نیاز کنم که دست همسر آرزوها را بگیرم و برویم پارک. دراز بکشیم روی
چمن. گوشیهای هدفون را برای شنیدن یک موسیقی موردعلاقهی مشترک تقسیم
کنیم، و کم کم یک دسته موی سیاه بخورد به صورتم و سنگینی سری بیافتد روی
شانهام.
و باز شب که شد، میل به استقلال میخواهد تنهای تنها باشد.
.
.
.
آشفتگی روحی من دقیقن همچین چیزیست...
پ.ن:منبع:Google Reader
طوفان راه نمیاندازد؛
اصلا تو کی هستی که با تو بجنگد؟!
جلوی چیزهای کوچک، ذلیلت میکند،
یادت میآورد چقدر کوچکی
چقدر حقیری.
طوری به غلط کردن میاندازدت
که وسط کوچه بنشینی
به حال رقتبرانگیز خودت گریه کنی
وادارت میکند به خودت فحش بدهی
با مشت بکوبی به دیوار
و از درد، دور خودت بپیچی.
یادت میآورد که چه بیشعوری
تمام حقارتهای بچگیات را به یادت میآورد
تمام ضعفهای پنهانت را
تمام شکستهای مخفیات را.
کاری میکند هر چه میگردی
هیچ مقصری پیدا نکنی
هیچ کس نباشد که سرش داد بکشی
در درون خودت منفجر شوی
و صدای انفجارش را هیچ کس نشنود...
ازت بدم میاد
ازت بدم میاد
می
شنوی؟
یاد میگیری که دستانت را
دوست بداری
و آغوشت را
برای
خودت باز کنی
و شبها
از ترس و تنهایی
بغض راه گلویت را نبندد
یاد
میگیری
که دستانت
گرمترین دستان دنیا
به وقت آغوش گرفتنت اند
یاد
میگیری
کم کم که نشکنی
کم کم که گم شوی
کم کم که کم شوی
یاد
میگیری
دستانت را
دوست بداری
کم
کم
.
.
.
ادامه مطلب
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب
از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما
او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ
شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز
خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي
بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من
آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که
گویا صد ها خدا داری.
ادامه مطلب
| Design By : Ghazal |
